مروری بر کتاب لطفا به من نخندید
مروری بر کتاب لطفا به من نخندید
نویسنده:جودی بلانکو
مترجم:افسانه محمدی شاهرخ
موضوع:زورگویی
ناش.ایران بان
تاریخ انتشار:11/03/1390ا
داستان اين كتاب در مورد دختري به نام جودي است كه در كودكي و دوران مدرسه به خاطر مشكل جسمي كه دارد موردكم لطفي وبي رحمي همكلاسيهايش قرار گرفته و آنقدر در اين سالها آزرده شده كه با اينكه مدتها از آن اتفاق گذشته اما باز هم از روبه رو شدن با آنها و رفتن به گردهمايي بچه هاي دبيرستان كه به آن دعوت شده هراس دارد، در ادامه قسمتي از گذشته از زبان جودي برايمان شرح داده مي شود. سالهاي آخر راهنمايي سخت بود تلاش مي كردم خودم با شرايط وفق دهم اما هميشه نيروهايي مرا از همسالانم جدا مي كند هر بار كه تلاش ميكردم در اين ديوار نامرئي نفوذ كنم مرا پس مي زد و به عقب پرت مي كرد. من آرزو داشتم كه بخشي از يك گروه باشم اماهر چه بيشتر به سمت همكلاسي هايم حركت ميكردم بيش تر مرا طرد مي كردند. حتي خودم را گاهي به دردسر مي انداختم براي پيدا كردن دوست، در اولين روز مدرسه خانم آدامز در كلاس فن بيان از همه دانش آموزان مي خواهد كه خود را به صورت كامل معرفي كنند، به ترتيب حروف الفبا نوبت به اسم من مي رسد، اسم قبل از من غايب است، شانس من است ديگر من هميشه دوست داشتم كه در برابر جمعيت صحبت كنم و البته جايزه اول مسابقات ايالتي را هم در مدرسة راهنمايي به دست آوردم.
ولي اگر من تنها كسي باشم كه از سخنراني خوشش مي آيد چه؟ اگر خوب صحبت كنم به من لقب خودشيرين خواهند داد و اين پايان شانس من براي پيدا كردن دوست در كلاس فن بيان خواد بود و اگر عمداً بد صحبت كنم تنها به خودم آسيب زده ام. خانم آدامز از من مي خواهد صحبت كنم ومن شروع مي كنم. سلام اسم من جودي بلانكو است و مي خواهم داستاني درباره يك بازنده براي شما تعريف كنم، كسي كه همه او را مسخره مي كردند او دلش براي پيدا كردن دوست پر مي زد. داستان او در مورد جانيس چاپلين بود، كسي كه همه موسيقي هايش را گوش مي كردند و شايد هم افرادي مانند چاپلين در بين ما هستند، كه از تنهايي آسيب مي بينند، آنچه شما بايد بدانيد اين است كه براي بعضي از بازنده ها شما مهم هستيد، دفعه بعدي كه خواستيد به كسي بخنديد يك لحظه صبر كنيد و به چاپلين فكر كنيد از اين كه به حرفهايم گوش كرديد متشكرم. خانم آدامز به من مي گويد عالي بود، اما باقي شنونده ها از سخنراني من خوششان نيامده، سرانجام زنگ به صدا درمي آيد، خانم آدامز ازمن براي بودن در گروه سخنراني دعوت مي كند. هنگامي كه به كلاس بعدي مي روم ، كسي اسم مرا صدا مي زند، و خود را نورين معرفي مي كند و ما با هم خيلي زود رابطه برقرار كرديم، امروز گذشت به نظر خودم بهتر از سال تحصيلي قبلي خواهد بود. با خودم مي گويم خدا مرا دوست دارد با وجود اينكه بارها زمين خورده ام خدا همچنان در مواقع مناسبي افرادي را در اطرافم قرار مي دهد كه به من قدرت و شجاعت يك مبارزة ديگر را مي دهند، معمولاً طرف ديگر مبارزه جنگجوي ديگري نيست بلكه شك و ترديد خودم است، به افراد مطرود ديگر مثل نورين كه از چنين حمايتهايي برخوردار نيستند فكر مي كنم كاش مي توانستم به آنها كمك كنم. زندگي در سالهاي دبيرستان مي گذرد ولي بايد بدانند كه به زودي فارغ التحصيل خواهيم شد و جراحتهايي كه توسطهمكلاسي هايمان به ما وارد شده سرانجام درمان و تبديل به زخمهاي كهنه خواهد شد. تابستان به سرعت باد مي گذرد، امروز اولين روز از سال آخر دبيرستان من است احساس ميكنم زنداني هستم كه مدت حبسش رو به پايان است، نمي دانم كسي متوجه تغيير بدنم خواهد شد يا نه به هر حال مشكل من حل شده، هر اتفاقي كه امسال بيفتد مي دانم كه از پس آن برمي آيم، رنگين كماني در افق پيداست، فارغ التحصيلي پذيرفته شدن در دانشگاه نيويورك سيتي بهترين هديه كريسمس است كه مي توانستم بگيرم به نظر من اتفاقات مهم زندگي انسانها شانسي نيستند همه اتفاقات دليل دارند، مي دانم كه طرد شدن و آزار ديدن هدفي در زندگي ام داشته است. چشمانم را مي بندم و به تمام افراد مطرود ديگري كه در سالهاي مدرسه مي شناختم فكر مي كنم ، نمي دانم سرنوشت همه ما چه خواهد شد من يكي از خوش شانس ها هستم چون سرشار از اميد به آينده ام، بعد از مرور خاطرات گذشته تمام ارادة خود را جمع مي كند و به سمت افرادي كه در گذشته او را آزار داده اند مي رود. اما تقريباً همه چير برعكس شده همه افرادي كه در گذشته با او سرد بوده اند و تحقيرش كرده اند به گرمي با او برخورد مي كنند وحتي از گذشته شرميگن بودند. جودي احساس مي كند به پرواز درآمده است سنگيني باري كه مدتها بر شانه هايش احساس مي كرد برداشته شده است، به همكلاسيهاي سابق كه در كنارش نشسته اند لبخندي مي زند، سرانجام مي تواند آنها و خودش را ببخشد. در پايان باز هم از زبان جودي مطالبي گفته مي شود كه واقعاً زيباست مي گويد براي هيچ كس آرزوي كودكي مثل كودكي خودم را ندارم، دردي كه در دوران نوجواني كشيده ام مرا قوي تر كرده و معناي (هر چه براي خود مي پسندي ، براي ديگران هم بپسند) را به من ياد داده است، من كشف كرده ام كه رفتار كردن با ديگران همان طور كه انتظار داري با تو رفتار كنند روش خوبي براي دوست يابي و تجارت است. اين قصه واقعي چشم هاي شما را به روي حقايق ناگوار و عواقب دراز مدت زورگويي باز ميكند، و نشان مي دهد كه چطور همه ما مي توانيم زندگي نوجوان خود را تغيير دهيم.