چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ دكتر ابوالفضل بختياري و الهه فلاحت پيشه
نویسنده: اسپنسر جانسون
دكتر ابوالفضل بختياري و الهه فلاحت پيشه
چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ داستان دو موش بنام اسنیف و اسکری و دو آدم کوچولو که جثه شان موش است بنام هم و هام است که به دنبال پنیر دو هزار تو می گردند دو موش با جستجو از روی غریزه و بو کشیدن در تمام سوراخ های هزار تو به دنبال پنیر می گشتند ولی دو آدم کوچولو با تفکر و استفاده از تجربیات پیشین خود به دنبال پنیر می گشتند. آنها در هزارتو پنیری در ایستگاه پ پیدا کردند و هر روز از آن پنیر می خوردند یک روز صبح که به ایستگاه پنیر رسیدند دریافتند که هیچ پنیری آنجا نیست دو موش متعجب نشدند. زیرا آنها متوجه شده بودند که هرروز پنیر کاهش می یابد آنها خود را برای مواجهه با این مسئله آماده کرده بودند بنابراین آنها خود را برای یافتن قطعه پنیر دیگری آماده کردند و به جستجو در هزارتو پرداختند آنها به تجزیه و تحلیل اوضاع هم نپرداختند فقط به سرعت به جستجوی پنیر جدید پرداختند.
اما دو آدم کوچولو که در این مدت توجهی به تغییرات کوچک در اطرافشان نکرده بودند و متوجه کاهش پنیر نشده بودند و خود را برای آنچه اتفاق افتاده بود آماده نکرده بودند، برای مدت طولانی به هم زل زدند و متعجب شده بودند آنها مدام به تجزیه و تحلیل آنچه رخ داده پرداختند و به این فکر می کردند که پیدا کردن پنیری دیگر سخت است و شاید پنیر دلخواهشان را پیدا نکنند و روز به روز ناامید می شدند و گشنه به خانه برمی گشتند آنها چندین روز به محل ایستگاه پ می رفتند و به دنبال پنیر خود می گشتند نهایتاً هاو یک روز تصمیم گرفت که ترس از تغییر را کنار بگذارد و به دنبال پنیر تازه ای در هزارتو بگردد او با خود فکر کرد که اگر نمی ترسید چه می کرد؟ چرا متوجه تغییر و کاهش پنیر نشده بود؟ چرا خودش را برای تغییر آماده نکرده بود؟ و به این نتیجه رسید که اگر تغییر نکند نابود می شود.
هاو وارد هزار تو شد در ابتدا می ترسید که گمشود یا نتواند در هزار تو پنیری پیدا کند ولی با خود فکر کرد که ترس او مانع انجام هر کاری می شود بنابراین وارد هزار تو شد در روزهای اول در گوشه و کنار تکه پنیرهای کوچکی بدست می آورد ولی و می خورد ولی امیدوار بود که به اندازه کافی پنیر پیدا کند و برای هم که در ایستگاه پ مانده بود و روز به روز افسرده تر می شد ببرد.
هرگاه از جستجو ناامید می شد به خود یا دآوری می کرد که شرایط کنونی اش بهتر از ماندن در وضعیت بی پنیری و گرسنگی است. او وقتی به گذشته فکری می کرد فهمید که پنیر یک دفعه گم نشده بلکه به تدریج از آن کاسته شده و کهنه و بدمزه شده. او فهمید اگر تغییر را پیش بینی می کرد و متوجه تغییرات کوچک می شد، دچار آشفتگی و جبران نمی شد. فهمید که باید حرکت جدیدی را برای یافتن پنیر جدید شروع کند پس به جستجو خود ادامه داد. او دیگر از گرسنه ماندن و پیدا نکردن پنیر ترس نداشت و تصور پیدا کردن پنیری جدید به او انگیزه جستجو بیشتری را می داد. او فهمید اگر زودتر (قبل از تمام شدن پنیر) متوجه تغییر شده بود و دنبال پنیری تازه می گشت و خود نیز تغییر می کرد، هم اکنون گرسنه نبود. بنابراین او روش خود را تغییر داد و ترس را کنار گذاشت و در جستجو هایش در هزار تو، به ایستگاه ن رسید که پر از پنیر تازه بود. اما آن پنیر ایستگاه پ نبود ولی هاو تصمیم گرفت که این پنیر را تست کند و از آن بخورد او تازه متوجه شد که این پنیر هم تازه تر و هم خوش مزه تر از پنیر ایستگاه پ است او دو موش را نیز در همان ایستگاه دید که مشغول خوردن پنیر هستند و نسبت به گذشته چاق تر هم شده اند و او در مورد اشتبا هات گذشته اش بسیار فکر کرد و بر اساس آنها آینده ی خود را برنامه ریزی کرد. او فهمید که باید اوضاع ساده را همیشه در نظر بگیرد، انعطاف پذیر باشد و بلافاصله حرکت کند. او فهمید وقتی تغییرات کوچک رخ می دهند بهتر می توان هود را برای تغییرات بزرگی که در پیش است، آماده کرد.
او فهمید باید خود را سریع تر با شرایط وفق دهد و خود را برای تغییر آماده کند. او با خود فکر کرد که هم به خودش باید بر ترسش غلبه کند و با گذشتن از آسایش خودش، راهش را پیدا کند و فایده تغییر کردن را بفهمد.
زندگی در آبهای دائماً متلاطم همواره با تغییراتی در محیط کار و زندگی همراه بوده و شرط بقاء درک پذیرش و سازگاری با این تغیرات است.